تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات


حکایتی از پروین اعتصامی


    حکایتی از پروین اعتصامی 


    پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و 

    فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، 

    دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در 

    همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش 

    آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره 

    ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد 

    و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به 

    شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:


    من تو را کی گفتم ای یار عزیز

    کاین گره بگشای و گندم را بریز

    آن گره را چون نیارستی گشود

    این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!


    پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه 

    های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه 

    به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...


    نتیجه گیری شاعر از بیان این حكایت:‌


    تو مبین اندر درختی یا به چاه

    تو مرا بین که منم مفتاح راه



    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 دي 1348 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : گندم ,
    حکایتی از پروین اعتصامی

تبلیغات


    Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز دوشنبه 5 تير 1396

تبلیغات

جهت سفارش تبلیغات با ایمیل زیر در ارتباط باشید
mohsen_msl@yahoo.com

تبلیغات

ads3

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر